داستانها و قصه هاي كهن اين ديار- داستان اول ملك ابراهيم داستان دوم ملك جمشيد
داستان اول -
داستان (نقل)ملک ابراهیم
پادشاهی باغ سیبی داشت. سیبها سرآمیز بودند هر کس میوهٔ این درخت را میخورد جوانی پانزده ساله میشد. پادشاه هر روز صبح که بیدار میشد و به باغ میرفت تا سیب بخورد، میدید سیب نیست. پادشاه خیلی خشمگین شد. دستور داد «هر طور شده دزد سیب را پیدا کنید. میخواهم بدانم چه کسی است که جرئت میکند سیبهای من را بدزدد.» پسر بزرگ پادشاه گفت «پدرجان! اجازه بده امشب من برم به باغ و کشیک بدهم.» پادشاه گفت «برو!»
غروب همان روز, پسر بزرگ پادشاه چند تا مرد جنگی برداشت؛ مطرب را هم خبر کرد و رفت به باغ و برای اینکه خوابشان نبرد مشغول شدند به عیش و نوش و نیمههای شب آن قدر سیاه مست شدند که خوابشان برد.
صبح که بیدار شدند, دیدند باز یکی از سیبها نیست. پسر پادشاه خجالت زده رفت پیش پدرش. گفت «تا نزدیک صبح بیدار بودم و کشیک میدادم؛ اما یک دفعه خوابم برد وقتی بیدار شدم, دیدم یکی دیگر از سیبها چیده شده.»
پسر وسطی گفت «پدرجان اجازه بده امشب من برم و دزد سیبها را بگیرم.»
پادشاه قبول کرد و آن شب پسر وسطی رفت به باغ و مثل برادر بزرگش مشغول شد به خوشگذرانی و او هم دم دمای صبح خوابش برد. همین که از خواب بیدار شد, دید یکی دیگر از سیبها نیست.
او هم خجالت زده رفت پیش پادشاه و گفت «پدرجان! نمیدانم چطور شد که کله سحر خوابم برد و باز یکی از سیبها کم شد.» پادشاه داد زد «من سه تا پسر داشته باشم و نتوانند یک کار کوچک انجام دهند.» پسر کوچک پادشاه که اسمش ملک ابراهیم بود, گفت «اجازه بده امشب من بروم به باغ.» پادشاه گفت «آنها که از تو بزرگتر بودند کاری از
دستشان برنیامد, آن وقت تو میتوانی چه کار کنی؟»
ملک ابراهیم گفت «پدرجان! فقط یک سیب به درخت مانده؛ اگر امشب کسی نرود به باغ و از آن مواظبت نکند, این یک سیب را هم میدزدند.» و آن قدر اصرار کرد که پادشاه درخواستش را قبول کرد.
آن شب, ملک ابراهیم تک و تنها و بی سر و صدا رفت نشست زیر درخت سیب. انگشت کوچکش را برید و به آن نمک و فلفل زد که از درد خوابش نبرد.
دم دمای صبح نره دیوی تنوره کشان از آسمان آمد پایین و دست دراز کرد سیب را بچیند که شاهزاده شمشییر کشید, زد دست نره دیو را انداخت. دیو از زور درد نعرهای زد و مثل برق و باد پا به فرار گذاشت. پسر دوید دنبال دیو و رد خونی را که از دست دیو ریخته بود گرفت. رفت و رفت تا رسید سر چاهی. بعد, برگشت به باغ؛ سیب را چید و دست دیو را برداشت و رفت پیش پادشاه. گفت «قربان! این سیب و این هم دست دزد سیب.» پادشاه دید دست دست دیو است. خیلی خوشحال شد و به شجاعت پسر کوچکش آفرین گفت.
شاهزاده گفت «پدرجان! اجازه بده برم دیو را بکشم.»
پادشاه گفت «تو که دست او را انداختی و نگذاشتی سیب را ببرد, دیگر چه لزومی دارد که جانت را به خطر بیندازی؟»
ملک ابراهیم گفت «حتم دارم بلایی را که به سرش آوردهام یادش نمیرود و برمی گردد که از من انتقام بگیرد.»
پادشاه گفت «حالا که این طور است تو پیش دستی کن و هر چند نفر که میخواهی بردار و با خودت ببر.»
پسر گفت «خودم تنها میروم» برادرانش گفتند «ما هم همراهت میآییم و تنهایت نمیگذاریم.»
ملک ابراهیم قبول کرد و با برادرهاش افتاد به راه. به سر چاه که رسیدند, گفتند «کی اول میرود داخل چاه؟»
برادر بزرگ گفت «من!» دو برادر دیگر طناب بستند به کمر او و سرازیرش کردند تو چاه. کمی که پایین رفت صدا زد «سوختم! سوختم! بکشیدم بالا.» و او را زود کشیدند بالا. برادر وسطی گفت «حالا من را بفرستید پایین.» و دو برادر دیگر طناب را بستند به کمرش و روانهاش کردند تو چاه. او هم کمی که رفت پایین, شروع کرد به داد و فریاد که «سوختم! سوختم! زود بکشیدم بالا.» او را هم از چاه درآوردند.
ملک ابراهیم گفت «حالا که این طور است من میروم تو چاه و هر چه گفتم سوختم, سوختم, به حرفم گوش ندهید و من را بالا نکشید.»
بعد, طناب را بستند به کمرش و روانة چاهش کردند. ملک ابراهیم کمی که رفت پایین, دید آتش از زیر پاش زبانه میکشد؛ اما دندان گذاشت رو جگر و لام تا کام چیزی نگفت. خوب که به زیر پاش نگاه کرد, دید اژدهایی در ته چاه دهان واکرده و از دهانش آتش می زند بیرون. برادرها که دیدند صدایی از توی چاه بیرون نمیآید, طناب را پاره کردند و سر چاه منتظر ماندند ببینند چه پیش میآید. ملک ابراهیم همین که رسید ته چاه, شمشیر کشید اژدها را کشت. بعد, به دور و برش نگاه کرد, دید ته چاه دریچهای هست. دریچه را باز کرد و داخل باغی شد که قصر بلندی وسط آن قرار داشت. سرش را بلند کرد و به تماشای قصر مشغول شد که دید دختر قشنگی نشسته دم یکی از پنجرهها. دختر گفت «چطور جرئت کردی قدم بگذاری به اینجا؟» ملک ابراهیم گفت «تو کی هستی و اینجا چه میکنی؟»
دختر گفت «من دختر شاه هستم؛ دیو اسیرم کرده. روزها میرود شکار و شبها برمی گردد پیش من.»
پسر پرسید «در این قصر کجاست؟» دختر جواب داد «این قصر در ندارد.» پسر گفت «پس چطور تو را نجات دهم؟» دختر, گیس بلندش را از پنجره آویزان کرد و پسر گیس او را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «الان است که دیو پیداش بشود؛ زود برو پشت پرده قایم شو.» ملک ابراهیم گفت «وقتی آمد از او بپرس شیشه عمرش کجاست.» و تند رفت پشت پرده قایم شد. طولی نکشید که دیو آمد و گوشت شکاری را که آورده بود, کباب کرد؛ هم خودش خورد و هم به دختر داد.
دختر از دیو پرسید «شیشه عمرت را کجا میگذاری؟»
دیو یک دفعه عصبانی شد. سیلی محکمی زد به صورت دختر و گفت «این حرف را کی یادت داده؟»
دختر شروع کرد به گریه و لابه لای گریه گفت «چه کسی میتواند بیاید اینجا که من با او حرفی زده باشم.»
دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و در آن دشت گله آهویی و در آن گله آهو آهویی که طوق طلا به گردن دارد. شیشه عمر من در شکم اوست. اما بدان هر کس به طرف آهو تیر بندازد و نتواند با سه تیر او را بزند سر تا پا سنگ میشود.» دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو پای دختر و خوابش برد.
ملک ابراهیم از پشت پرده درآمد. کلید باغ را از گل شاخ دیو باز کرد و رفت به جنگل. دید گله آهویی به چرا مشغول است و یکی از آنها طوق طلا به گردن دارد. تیر گذاشت به چله کمان و آهوی طوق طلا را نشانه گرفت؛ ولی تیرش به خطا رفت و تا مچ پاهاش سنگ شد. تیر دوم را رها کرد به طرف آهو و این بار هم تیرش به خطا رفت و تا کمر سنگ شد. تیر سوم را به کمان گذاشت و تا جایی که زورش میرسید زه کمان را کشید؛ علی را یاد کرد و وسط پیشانی آهو را نشانه رفت. تیر به پیشانی آهو نشست؛ آهو از پا افتاد و بدن ملک ابراهیم به صورت اولش درآمد. ملک ابراهیم شکر خدا به جا آورد. قدم پیش گذاشت. شکم آهو را پاره کرد و شیشه عمر دیو را درآورد.
وقی دیو از خواب بیدار شد و فهمید اثری از کلیدهاش نیست, سراسیمه رفت به جنگل و دید شیشه عمرش در دست ملک ابراهیم است. دیو گفت «آهای پسر!» ملک ابراهیم فرصت نداد یک کلمه دیگر از دهان دیو بیرون بیاید و شیشه را زد به زمین, که یک دفعه آسمان تیره و تار شد؛ گردبادی به هوا تنوره کشید؛ برق تندی در آسمان جرقه زد؛ رعد به صدا درآمد و کم کم همه چیز به حال اولش برگشت.
ملک ابراهیم به دور و برش که نگاه کرد, دید از دیو خبری نیست و دختر در کنارش ایستاده. دختر گفت «من دو خواهر دارم که هر کدام در یک باغ دیگر گرفتارند.» ملک ابراهیم گفت «غصه نخور؛ آنها را هم آزاد میکنم.» و رفت به باغ دوم. دید یک دختر دیگر کنار پنجره نشسته. دختر گیسش را از پنجره آویزان کرد. ملک ابراهیم گیس دختر را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «چطور آمدی به اینجا؟ الان است که دیو بیاید و جانت را بگیرد.»
ملک ابراهیم گفت «من جان او را میگیرم. تو فقط از او بپرس شیشه عمرش کجاست و بقیه کار را به عهده من بگذار.»
بعد رفت پشت پرده قایم شد. وقتی که دیو سیر شکمش غذا خورد و خوب سر کیف آمد, دختر پرسید «شیشه عمرت کجاست؟» دیو گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچهای و در آن دریاچه یک گله ماهی هست و در آن گله ماهی یک ماهی هست که طوق طلا به گوش دارد. شیشه عمر من در شکم اوست. اما بدان پیدا کردن آن کار هر کسی نیست. تازه اگر کسی بتواند پیداش کند و نتواند آن را با سه تیر بزند, سر تا پا سنگ میشود.» دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو زانوی دختر و خروپفش بلند شد. ملک ابراهیم از پشت پرده درآمد و کلیدها را از شاخ دیو واکرد. رفت لب دریا و ایستاد به تماشا. طولی نکشید که یک گله ماهی آمد دم آب و همین که خوب نگاه کرد, ماهی طوق طلا را در میان آنها پیدا کرد. تیر گذاشت به چله کمان و به طرفش انداخت. تیر به ماهی نخورد و تا مچ پای ملک ابراهیم سنگ شد. تیر دوم را انداخت. باز نخورد و تا کمر سنگ شد. ولی تیر سوم به ماهی طوق طلا خورد و دریاچه یکپارچه خون شد.
ملک ابراهیم ماهی راگرفت؛ شکمش را پاره کرد و شیشه عمر دیو را درآورد.
همین که دیو از خواب بیدار شد و دید کلیدهاش را بردهاند، در یک چشم به هم زدن خودش را رساند لب دریا. تا چشم ملک ابراهیم به دیو افتاد, شیشه را زد به سنگ و دیو نعرهای کشید و افتاد و جان داد.
ملک ابراهیم رفت سراغ دختر کوچکتر. دختر گفت «دیوی که من را کشیده به بند یک دست ندارد.» ملک ابراهیم گفت «غلط نکنم خودم یک دستش را انداختهام و حالا آمدهام جانش را بگیرم.» دختر گفت «میترسم زورت به او نرسد.» ملک ابراهیم گفت «وقتی آمد, تو فقط از او بپرس شیشه عمرش کجاست و بقیهاش را بگذار به عهده من.» و رفت خودش را پشت پرده پنهان کرد.
وقتی که دیو آمد، دختر از او پرسید «شیشه عمرت کجاست؟»
دیو تا این را شنید, سیلی محکمی زد به صورت دختر و گفت «این را چه کسی یادت داده؟» دختر گفت «من اینجا کسی را ندارم.» و شروع کرد به گریه.
دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچهای و پشت دریاچه بیشهای و در آن بیشه شیری خوابیده که شیشه عمر من در شکم آن شیر است.» بعد, سرش را گذاشت رو دامن دختر و خوابید. ملک ابراهیم از پشت پرده درآمد, دسته کلید را از شاخ دیو باز کرد و رفت به بیشه و شیر را با سه ضربه شمشیر کشت و شیشه عمر دیو را از شکمش درآورد که دیو سراسیمه از راه رسید و تا چشمش افتاد به ملک ابراهیم نعره کشید «ای مادرت به عزایت بنشیند! این تو بودی که یک دست من را بریدی و ناکارم کردی؟ زود باش غزل خداحافظی را بخوان که عمرت سر آمده و میخواهم سزای کارت را کفت دستت بگذارم.» ملک ابراهیم فرصت نداد که دیو تکانی به خودش بدهد. شیشه را بلند کرد و محکم زد به زمین, که یک دفعه برق تندی درخشید؛ رعد غرید و توفانی برپا شد که چشم چشم را نمیدید. توفان که فروکش کرد دیگر نه از دیو خبری بود و نه از قصر او. دخترها دور ملک ابراهیم را گرفتند و به دست و روی او بوسه زدند و گفتند «ما چندین و چند سال است در چنگ این دیوها اسیریم.» ملک ابراهیم گفت «شکر خدا که شرشان کنده شد.»
بعد به دور و بش که نگاه کرد دید آن قدر جواهرات ریخته که حد و حساب ندارد. جواهرات را جمع کرد، برد گذاشت کف چاه و صدا زد «طناب بندازید!»
برادرهاش طناب پایین انداختند و همه جواهرات را کشیدند بالا. ملک ابراهیم دو خواهر بزرگتر را هم فرستاد بالا و وقتی میخواست خواهر کوچکتر را بفرستد بالا, دختر قبول نکرد. گفت «خودت اول برو؛ بعد طناب بنداز و من را بکش بالا.» ملک ابراهیم گفت «من هیچ وقت این کار را نمیکنم و تو را ته این چاه تنها نمیگذارم.»
دختر گفت «اگر تو را بالا نکشیدند و تنها ماندی, طولی نمیکشد که یک گله گوسفند میآید از کنارت میگذرد. در این موقع چشمهایت را ببند و رو یکی از گوسفندها دست بکش. اگر گوسفند سفید بود, میآی بالا و اگر سیاه بود بدان که هفت طبقه میروی زیر زمین و معلوم نیست کی بتوانی برگردی.»
هر چه دخترها التماس کردند برادرتان را از چاه در بیاورید, فایدهای نداشت. دخترها گفتند «ما به پادشاه میگوییم که شما با برادرتان چه کردید.» گفتند «اگر لب باز کنید و چیزی از این قضیه به زبان بیارید، سر به نیستتان میکنیم.»
دخترها هم از ترسشان حرفی نزدند.
پادشاه چشم به راه بود که خبر بازگشت شاهزادهها را شنید و با خوشحالی رفت به استقبال آنها؛ اما دید ملک ابراهیم همراه آنها نیست. پرسید «پس ملک ابراهیم کو؟»
گفتند «همان روز اول به دست دیو کشته شد و ما به هر جان کندنی بود دیوها را از پا درآوردیم؛ طلسمهای زیادی را شکستیم؛ دخترها را آزاد کردیم و با خودمان آوردیم.» پادشاه خیلی غصه دار شد؛ اما دلش گواهی میداد که این حرفها حقیقت ندارد و حقهای در کار این دو برادر است.
مدتها گذشت. هر دو برادر ملک ابراهیم دلشان به دنبال خواهر کوچکتر بود و هر کدام اصرار داشتند دل او را به دست بیارند و او را به زنی بگیرند؛ ولی خواهر کوچکتر که میدانست ملک ابراهیم زنده است به درخواست آنها تن نمیداد. حالا بشنوید از ملک ابراهیم!
بعد از اینکه برادرها ملک ابراهیم را تک و تنها ته چاه رها کردند و رفتند, ملک ابراهیم سر در گریبان ماند و به گریه افتاد. بعد, حرف دختر یادش آمد که گفته بود «اگر تو را بالا نکشیدند و تنها ماندی, طولی نمیکشد که یک گله گوسفند میآید از کنارت میگذرد. در این موقع چشمهایت را ببند و رو یکی از گوسفندها دست بکش. اگر گوسفند سفید بود, میآیی بالا و اگر سیاه بود هفت طبقه میروی زیر زمین و معلوم نیست کی بتوانی برگردی.»
ملک ابراهیم سربلند کرد و دید یک گله گوسفند سفید و سیاه از کوه سرازیر شده و تند میآید به طرفش. همان جا منتظر ماند و وقتی گوسفندها رسیدند به او, چشمش را هم گذاشت و دستش را کشید رو یکی از آنها و تا چشمش را باز کرد, دید رو گوسفند سیاهی دست کشیده. در این موقع صدایی مثل صدای رمبیدن کوه بلند شد و ملک ابراهیم هفت طبقه رفت زیر زمین. خوب به دور و برش که نگاه کرد, دید شهری است که به کلی با شهر خودش فرق دارد. رفت و زیردرختی نشست اما ناگهان متوجه شد که اژدهایی از درخت بالا میرود. اژدها کمی بالا رفته بود که ناگهان سر و صدای چند پرندهٔ کوچک از بالای درخت برخاست. نگو که سیمرغ روی آن درخت لانه دارد. ملک ابراهیم فرز و چابک از جا جست و با شمشیر اژدها را قطعه قطعه کرد بعد زیر درخت خوابید. از آن طرف سیمرغ که برای آوردن غذا رفته بود، وقتی که برگشت سیاهی زیر درخت نظرش را جلب کرد. فکر کرد کشتن جوجهها باید کار همین آدمیزاد باشد. برگشت تا سنگ را روی ملک ابراهیم بیاندازد جوجهها فریاد زدند که مادر او ما را نجات داده است. ملک ابراهیم بیدار شد و ترسید اما سیمرغ گفت نترس تو جوجههای من را نجات دادی من در خدمت حاضرم، بگو چه آرزویی داری؟ ملک ابراهیم سرگذشت خود را برای سیمرغ تعریف کرد و گفت: من از تو هیچ نمیخواهم جز این که مرا به دنیای روشن ببری. سیمرغ قبول کرد و گفت: تو باید چهل شقه گوشت و چهل مشک آب آماده کنی تا من تو را به دنیای روشن ببرم. سپس گفت در چهل فرسخی اینجا مملکتی است که در آن اژدهایی جلو آب را سد کرده است. هفت سال است که اژدها راه آب را بسته است و هر روز دختری از دختران مملکت را به عنوان قربانی به او میدهند. او رفت و رفت تا دم خانهٔ پیرزنی رسید و پرسید: مادر جان مهمان نمیخواهی؟ پیرزن در را باز کرد
و گفت: چرا نمیخواهم مادر، جانم فدای خدا و مهمانش شود. ملک ابراهیم داخل شد و کمی بعد، از پیرزن در مورد علت سیاه پوش بودن مردم شهر پرسید پیرزن گفت «اژدهایی خوابیده جلو رودخانه و نمیگذارد آب برسد دیگر دختری برای مملکتمان نمونده است.» ملک ابراهیم گفت «اژدها را به من نشان بده.» پیرزن گفت «مگر از جانت سیر شدهای؟ اگر بروی طرفش تو را از صد قدمی میکشد به کام خودش.» ملک ابراهیم گفت «تو فقط بیا اژدها را به من نشان بده و به این کارها کاری نداشته باش.» ملک ابراهیم از شهر بیرون رفت. روی تپهای ایستاد و از دور اژدها را دید. ملک ابراهیم رفت جلوتر و وقتی دید بی اختیار کشیده میشود به سمت اژدها, شمشیرش را از غلاف درآورد, آن را به دهان گرفت و به سمت اژدها به پرواز درآمد. همین که اژدها ملک ابراهیم را بلعید, از دهان تا دم دو نیم شد و آب راه افتاد به طرف شهر. تا صدای قل قل آب بلند شد, مردم با کوزه و خمره و هر ظرفی که دم دست داشتند از خانه هاشان ریختند بیرون که آب بردارند؛ اما خیلی زود از این کار دست کشیدند؛ چون معلوم شد غریبهای اژدها را کشته و رودخانه از آن به بعد خشک نمیشود. شاه آن شهر وقتی که این خبر را شنید, گفت «بروید آن غریبه را بیارید ببینم موضوع از چه قرار است.» رفتند جوان را بردند پیش شاه. شاه گفت «تو کی هستی و از کجا آمدهای؟» ملک ابراهیم گفت «من از ایران آمدهام و پسر پادشاه ایران هستم.»
شاه گفت «من به پاداش کشتن اژدها و نجات همه ما از بی آبی، دخترم را میدهم به تو که در کنار هم خوش و خرم زندگی کنید.» ملک ابراهیم گفت «از محبت شما ممنونم؛ ولی نمیتوانم دختر شما را بگیرم. اگر میتوانی کمکم کن به ولایت خودم برگردم.» شاه گفت «از اینجا تا ولایت تو صد سال راه است؛ اول بگو چطور این همه راه را آمدهای؟»
اشک در چشمان ملک ابراهیم جمع شد و گفت «ای پادشاه! داغ دلم را تازه نکن. ماجرای آمدن من به اینجا سر دراز دارد و گفتنش گره از کارم باز نمیکند. من از شما چیزی نمیخواهم جز چهل شقه گوشت و چهل مشک آب» زمانی که هدایا را گرفت نزد سیمرغ رفت سیمرغ به او گفت «اینها را بگیر و بنشین بر بال سیمرغ. روزی یک تکه گوشت و یک مشک آب بده به منو یک کلمه حرف نزن.» بعد از چهل شب و چهل روز نشست به زمین. ملک ابراهیم از پشت سیمرغ آمد پایین و رفت به شهری که در آن نزدیکی بود و پیش زرگری شاگرد شد. یک روز در دکان زرگری مشغول کار بود که سه چهار نفر آمدند و از زرگر تشت طلایی خواستند که خودش رخت بشوید و بلبل طلایی که آواز بخواند. زرگر تا خواست جواب رد به آنها بدهد, ملک ابراهیم اشاره کرد قبول کند. زرگر پرسید «اینها را برای چه کسی میخواهید.» جواب دادند «برای پسر بزرگ پادشاه.» زرگر گفت «حالا که این طور است بروید فردا بیایید؛ شاید برایتان پیدا کنم.»
وقتی مشتریهای تشت و بلبل طلا رفتند, زرگر به شاگردش گفت «این چه حرفی بود که تو دهن من گذاشتی. من از کجا میتوانم چنین چیزهایی پیدا کنم؟»
ملک ابراهیم گفت «حرف بی ربطی نزدهای!» بعد, رفت تشت و قفس طلا را آورد گذاشت جلو زرگر. زرگر ماتش برد و پرسید «راستش را بگو تو کی هستی و اینها را از کجا آوردهای؟» ملک ابراهیم گفت «بعداً میفهمی! حالا هر کاری می گویم بکن و مطمئن باش که از مال و مکنت دنیا بی نیازت میکنم.» فردا که مشتریها برگشتند, زرگر تشت و قفس طلا را آورد و داد به آنها. گفتند «قیمتش چند است؟» زرگر گفت «قابل ندارد! ببرید. اگر شاهزاده پسندید, شاگردم را فردا میفرستم قیمتشان را معین کند.» آنها هم تشت و قفس را برداشتند بردند برای شاهزاده. شاهزاده خیلی خوشحال شد و آنها را برد گذاشت جلو دختر. دختر تا چشمش به تشت و قفس طلا افتاد نتوانست جلو خودش را بگیرد و ذوق زده پرسید «اینها را از کجا آوردی؟» شاهزاده جواب داد «زرگری برایم پیدا کرده.»
دختر گفت «چقدر پول جاشان دادی؟» شاهزاده گفت «زرگر گفته فردا شاگردش را میفرستد اینجا قیمتشان را معین کند.» روز بعد, ملک ابراهیم با سر و وضعی که شناخته نشود رفت به دربار. دختر تا چشمش افتاد به او بی اختیار شد و از خوشحالی اشک شوق در چشمانش جمع شد. شاهزاده پرسید «چرا افتادی به گریه.» دختر گفت «راستش را بخواهی این تشت طلا و این قفس طلا روزگاری مال من بود و این زرگر آنها را دزدیده. باید او را ببرم پیش پادشاه که حقش را بگذارد کف دستش.» بعد, دست ملک ابراهیم را گرفت و او را برد پیش پادشاه.
پادشاه تا چشمش به ملک ابراهیم افتاد او را شناخت. پادشاه تا چشمش به ملک ابراهیم افتاد, او را شناخت. از رو تخت پادشاهی آمد پایین؛ دست در گردن پسر انداخت و از خوشحالی گریه کرد. در این بین برادر ملک ابراهیم آمد ببیند تکلیف شاگرد زرگر چه شد که دید ملک ابراهیم نشسته پهلوی پادشاه و دختر دارد همه بدکاریهای او و برادرش را برای شاه تعریف میکند.
پادشاه صحبت دختر را قطع کرد و به پسر بزرگش که از ترس خشکش زده بود, گفت «ملک ابراهیم در حق شما چه کرده بود که با او چنین رفتاری کردید؟» بعد, دستور داد بروند پسر وسطی را هم بیارند و او را با برادر بزرگش در جا گردن بزنند. ملک ابراهیم به دست و پای پدرش افتاد. گفت «ای پادشاه! حالا که من صحیح و سالم برگشتهام و گذشتهها هم گذشته؛ آنها را به من ببخش که مرگ برادر را نمیتوانم تحمل کنم.»
پادشاه وقتی این طور دید از گناه آنها گذشت. برادرها سر و روی ملک ابراهیم را غرق بوسه کردند و گفتند «در عوض همه بدیی هایی که در حق تو کردیم, از این به بعد تا جان در بدن داریم غلام تو هستیم.» ملک ابراهیم هم آنها را بوسید و گفت «شما برادرهای بزرگ من هستید و من از شما هیچ گلهای ندارم.» خلاصه! دشمنی برادرها تبدیل شد به دوستی و پادشاه امر کرد شهر را آذین بستند و دختر را به عقد ملک ابراهیم درآوردند.
داستان ملک ابراهیم
پادشاهی باغ سیبی داشت. سیبها سرآمیز بودند هر کس میوهٔ این درخت را میخورد جوانی پانزده ساله میشد. پادشاه هر روز صبح که بیدار میشد و به باغ میرفت تا سیب بخورد، میدید سیب نیست. پادشاه خیلی خشمگین شد. دستور داد «هر طور شده دزد سیب را پیدا کنید. میخواهم بدانم چه کسی است که جرئت میکند سیبهای من را بدزدد.» پسر بزرگ پادشاه گفت «پدرجان! اجازه بده امشب من برم به باغ و کشیک بدهم.» پادشاه گفت «برو!»
غروب همان روز, پسر بزرگ پادشاه چند تا مرد جنگی برداشت؛ مطرب را هم خبر کرد و رفت به باغ و برای اینکه خوابشان نبرد مشغول شدند به عیش و نوش و نیمههای شب آن قدر سیاه مست شدند که خوابشان برد.
صبح که بیدار شدند, دیدند باز یکی از سیبها نیست. پسر پادشاه خجالت زده رفت پیش پدرش. گفت «تا نزدیک صبح بیدار بودم و کشیک میدادم؛ اما یک دفعه خوابم برد وقتی بیدار شدم, دیدم یکی دیگر از سیبها چیده شده.»
پسر وسطی گفت «پدرجان اجازه بده امشب من برم و دزد سیبها را بگیرم.»
پادشاه قبول کرد و آن شب پسر وسطی رفت به باغ و مثل برادر بزرگش مشغول شد به خوشگذرانی و او هم دم دمای صبح خوابش برد. همین که از خواب بیدار شد, دید یکی دیگر از سیبها نیست.
او هم خجالت زده رفت پیش پادشاه و گفت «پدرجان! نمیدانم چطور شد که کله سحر خوابم برد و باز یکی از سیبها کم شد.» پادشاه داد زد «من سه تا پسر داشته باشم و نتوانند یک کار کوچک انجام دهند.» پسر کوچک پادشاه که اسمش ملک ابراهیم بود, گفت «اجازه بده امشب من بروم به باغ.» پادشاه گفت «آنها که از تو بزرگتر بودند کاری از
دستشان برنیامد, آن وقت تو میتوانی چه کار کنی؟»
ملک ابراهیم گفت «پدرجان! فقط یک سیب به درخت مانده؛ اگر امشب کسی نرود به باغ و از آن مواظبت نکند, این یک سیب را هم میدزدند.» و آن قدر اصرار کرد که پادشاه درخواستش را قبول کرد.
آن شب, ملک ابراهیم تک و تنها و بی سر و صدا رفت نشست زیر درخت سیب. انگشت کوچکش را برید و به آن نمک و فلفل زد که از درد خوابش نبرد.
دم دمای صبح نره دیوی تنوره کشان از آسمان آمد پایین و دست دراز کرد سیب را بچیند که شاهزاده شمشییر کشید, زد دست نره دیو را انداخت. دیو از زور درد نعرهای زد و مثل برق و باد پا به فرار گذاشت. پسر دوید دنبال دیو و رد خونی را که از دست دیو ریخته بود گرفت. رفت و رفت تا رسید سر چاهی. بعد, برگشت به باغ؛ سیب را چید و دست دیو را برداشت و رفت پیش پادشاه. گفت «قربان! این سیب و این هم دست دزد سیب.» پادشاه دید دست دست دیو است. خیلی خوشحال شد و به شجاعت پسر کوچکش آفرین گفت.
شاهزاده گفت «پدرجان! اجازه بده برم دیو را بکشم.»
پادشاه گفت «تو که دست او را انداختی و نگذاشتی سیب را ببرد, دیگر چه لزومی دارد که جانت را به خطر بیندازی؟»
ملک ابراهیم گفت «حتم دارم بلایی را که به سرش آوردهام یادش نمیرود و برمی گردد که از من انتقام بگیرد.»
پادشاه گفت «حالا که این طور است تو پیش دستی کن و هر چند نفر که میخواهی بردار و با خودت ببر.»
پسر گفت «خودم تنها میروم» برادرانش گفتند «ما هم همراهت میآییم و تنهایت نمیگذاریم.»
ملک ابراهیم قبول کرد و با برادرهاش افتاد به راه. به سر چاه که رسیدند, گفتند «کی اول میرود داخل چاه؟»
برادر بزرگ گفت «من!» دو برادر دیگر طناب بستند به کمر او و سرازیرش کردند تو چاه. کمی که پایین رفت صدا زد «سوختم! سوختم! بکشیدم بالا.» و او را زود کشیدند بالا. برادر وسطی گفت «حالا من را بفرستید پایین.» و دو برادر دیگر طناب را بستند به کمرش و روانهاش کردند تو چاه. او هم کمی که رفت پایین, شروع کرد به داد و فریاد که «سوختم! سوختم! زود بکشیدم بالا.» او را هم از چاه درآوردند.
ملک ابراهیم گفت «حالا که این طور است من میروم تو چاه و هر چه گفتم سوختم, سوختم, به حرفم گوش ندهید و من را بالا نکشید.»
بعد, طناب را بستند به کمرش و روانة چاهش کردند. ملک ابراهیم کمی که رفت پایین, دید آتش از زیر پاش زبانه میکشد؛ اما دندان گذاشت رو جگر و لام تا کام چیزی نگفت. خوب که به زیر پاش نگاه کرد, دید اژدهایی در ته چاه دهان واکرده و از دهانش آتش می زند بیرون. برادرها که دیدند صدایی از توی چاه بیرون نمیآید, طناب را پاره کردند و سر چاه منتظر ماندند ببینند چه پیش میآید. ملک ابراهیم همین که رسید ته چاه, شمشیر کشید اژدها را کشت. بعد, به دور و برش نگاه کرد, دید ته چاه دریچهای هست. دریچه را باز کرد و داخل باغی شد که قصر بلندی وسط آن قرار داشت. سرش را بلند کرد و به تماشای قصر مشغول شد که دید دختر قشنگی نشسته دم یکی از پنجرهها. دختر گفت «چطور جرئت کردی قدم بگذاری به اینجا؟» ملک ابراهیم گفت «تو کی هستی و اینجا چه میکنی؟»
دختر گفت «من دختر شاه هستم؛ دیو اسیرم کرده. روزها میرود شکار و شبها برمی گردد پیش من.»
پسر پرسید «در این قصر کجاست؟» دختر جواب داد «این قصر در ندارد.» پسر گفت «پس چطور تو را نجات دهم؟» دختر, گیس بلندش را از پنجره آویزان کرد و پسر گیس او را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «الان است که دیو پیداش بشود؛ زود برو پشت پرده قایم شو.» ملک ابراهیم گفت «وقتی آمد از او بپرس شیشه عمرش کجاست.» و تند رفت پشت پرده قایم شد. طولی نکشید که دیو آمد و گوشت شکاری را که آورده بود, کباب کرد؛ هم خودش خورد و هم به دختر داد.
دختر از دیو پرسید «شیشه عمرت را کجا میگذاری؟»
دیو یک دفعه عصبانی شد. سیلی محکمی زد به صورت دختر و گفت «این حرف را کی یادت داده؟»
دختر شروع کرد به گریه و لابه لای گریه گفت «چه کسی میتواند بیاید اینجا که من با او حرفی زده باشم.»
دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و در آن دشت گله آهویی و در آن گله آهو آهویی که طوق طلا به گردن دارد. شیشه عمر من در شکم اوست. اما بدان هر کس به طرف آهو تیر بندازد و نتواند با سه تیر او را بزند سر تا پا سنگ میشود.» دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو پای دختر و خوابش برد.
ملک ابراهیم از پشت پرده درآمد. کلید باغ را از گل شاخ دیو باز کرد و رفت به جنگل. دید گله آهویی به چرا مشغول است و یکی از آنها طوق طلا به گردن دارد. تیر گذاشت به چله کمان و آهوی طوق طلا را نشانه گرفت؛ ولی تیرش به خطا رفت و تا مچ پاهاش سنگ شد. تیر دوم را رها کرد به طرف آهو و این بار هم تیرش به خطا رفت و تا کمر سنگ شد. تیر سوم را به کمان گذاشت و تا جایی که زورش میرسید زه کمان را کشید؛ علی را یاد کرد و وسط پیشانی آهو را نشانه رفت. تیر به پیشانی آهو نشست؛ آهو از پا افتاد و بدن ملک ابراهیم به صورت اولش درآمد. ملک ابراهیم شکر خدا به جا آورد. قدم پیش گذاشت. شکم آهو را پاره کرد و شیشه عمر دیو را درآورد.
وقی دیو از خواب بیدار شد و فهمید اثری از کلیدهاش نیست, سراسیمه رفت به جنگل و دید شیشه عمرش در دست ملک ابراهیم است. دیو گفت «آهای پسر!» ملک ابراهیم فرصت نداد یک کلمه دیگر از دهان دیو بیرون بیاید و شیشه را زد به زمین, که یک دفعه آسمان تیره و تار شد؛ گردبادی به هوا تنوره کشید؛ برق تندی در آسمان جرقه زد؛ رعد به صدا درآمد و کم کم همه چیز به حال اولش برگشت.
ملک ابراهیم به دور و برش که نگاه کرد, دید از دیو خبری نیست و دختر در کنارش ایستاده. دختر گفت «من دو خواهر دارم که هر کدام در یک باغ دیگر گرفتارند.» ملک ابراهیم گفت «غصه نخور؛ آنها را هم آزاد میکنم.» و رفت به باغ دوم. دید یک دختر دیگر کنار پنجره نشسته. دختر گیسش را از پنجره آویزان کرد. ملک ابراهیم گیس دختر را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «چطور آمدی به اینجا؟ الان است که دیو بیاید و جانت را بگیرد.»
ملک ابراهیم گفت «من جان او را میگیرم. تو فقط از او بپرس شیشه عمرش کجاست و بقیه کار را به عهده من بگذار.»
بعد رفت پشت پرده قایم شد. وقتی که دیو سیر شکمش غذا خورد و خوب سر کیف آمد, دختر پرسید «شیشه عمرت کجاست؟» دیو گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچهای و در آن دریاچه یک گله ماهی هست و در آن گله ماهی یک ماهی هست که طوق طلا به گوش دارد. شیشه عمر من در شکم اوست. اما بدان پیدا کردن آن کار هر کسی نیست. تازه اگر کسی بتواند پیداش کند و نتواند آن را با سه تیر بزند, سر تا پا سنگ میشود.» دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو زانوی دختر و خروپفش بلند شد. ملک ابراهیم از پشت پرده درآمد و کلیدها را از شاخ دیو واکرد. رفت لب دریا و ایستاد به تماشا. طولی نکشید که یک گله ماهی آمد دم آب و همین که خوب نگاه کرد, ماهی طوق طلا را در میان آنها پیدا کرد. تیر گذاشت به چله کمان و به طرفش انداخت. تیر به ماهی نخورد و تا مچ پای ملک ابراهیم سنگ شد. تیر دوم را انداخت. باز نخورد و تا کمر سنگ شد. ولی تیر سوم به ماهی طوق طلا خورد و دریاچه یکپارچه خون شد.
ملک ابراهیم ماهی راگرفت؛ شکمش را پاره کرد و شیشه عمر دیو را درآورد.
همین که دیو از خواب بیدار شد و دید کلیدهاش را بردهاند، در یک چشم به هم زدن خودش را رساند لب دریا. تا چشم ملک ابراهیم به دیو افتاد, شیشه را زد به سنگ و دیو نعرهای کشید و افتاد و جان داد.
ملک ابراهیم رفت سراغ دختر کوچکتر. دختر گفت «دیوی که من را کشیده به بند یک دست ندارد.» ملک ابراهیم گفت «غلط نکنم خودم یک دستش را انداختهام و حالا آمدهام جانش را بگیرم.» دختر گفت «میترسم زورت به او نرسد.» ملک ابراهیم گفت «وقتی آمد, تو فقط از او بپرس شیشه عمرش کجاست و بقیهاش را بگذار به عهده من.» و رفت خودش را پشت پرده پنهان کرد.
وقتی که دیو آمد، دختر از او پرسید «شیشه عمرت کجاست؟»
دیو تا این را شنید, سیلی محکمی زد به صورت دختر و گفت «این را چه کسی یادت داده؟» دختر گفت «من اینجا کسی را ندارم.» و شروع کرد به گریه.
دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچهای و پشت دریاچه بیشهای و در آن بیشه شیری خوابیده که شیشه عمر من در شکم آن شیر است.» بعد, سرش را گذاشت رو دامن دختر و خوابید. ملک ابراهیم از پشت پرده درآمد, دسته کلید را از شاخ دیو باز کرد و رفت به بیشه و شیر را با سه ضربه شمشیر کشت و شیشه عمر دیو را از شکمش درآورد که دیو سراسیمه از راه رسید و تا چشمش افتاد به ملک ابراهیم نعره کشید «ای مادرت به عزایت بنشیند! این تو بودی که یک دست من را بریدی و ناکارم کردی؟ زود باش غزل خداحافظی را بخوان که عمرت سر آمده و میخواهم سزای کارت را کفت دستت بگذارم.» ملک ابراهیم فرصت نداد که دیو تکانی به خودش بدهد. شیشه را بلند کرد و محکم زد به زمین, که یک دفعه برق تندی درخشید؛ رعد غرید و توفانی برپا شد که چشم چشم را نمیدید. توفان که فروکش کرد دیگر نه از دیو خبری بود و نه از قصر او. دخترها دور ملک ابراهیم را گرفتند و به دست و روی او بوسه زدند و گفتند «ما چندین و چند سال است در چنگ این دیوها اسیریم.» ملک ابراهیم گفت «شکر خدا که شرشان کنده شد.»
بعد به دور و بش که نگاه کرد دید آن قدر جواهرات ریخته که حد و حساب ندارد. جواهرات را جمع کرد، برد گذاشت کف چاه و صدا زد «طناب بندازید!»
برادرهاش طناب پایین انداختند و همه جواهرات را کشیدند بالا. ملک ابراهیم دو خواهر بزرگتر را هم فرستاد بالا و وقتی میخواست خواهر کوچکتر را بفرستد بالا, دختر قبول نکرد. گفت «خودت اول برو؛ بعد طناب بنداز و من را بکش بالا.» ملک ابراهیم گفت «من هیچ وقت این کار را نمیکنم و تو را ته این چاه تنها نمیگذارم.»
دختر گفت «اگر تو را بالا نکشیدند و تنها ماندی, طولی نمیکشد که یک گله گوسفند میآید از کنارت میگذرد. در این موقع چشمهایت را ببند و رو یکی از گوسفندها دست بکش. اگر گوسفند سفید بود, میآی بالا و اگر سیاه بود بدان که هفت طبقه میروی زیر زمین و معلوم نیست کی بتوانی برگردی.»
هر چه دخترها التماس کردند برادرتان را از چاه در بیاورید, فایدهای نداشت. دخترها گفتند «ما به پادشاه میگوییم که شما با برادرتان چه کردید.» گفتند «اگر لب باز کنید و چیزی از این قضیه به زبان بیارید، سر به نیستتان میکنیم.»
دخترها هم از ترسشان حرفی نزدند.
پادشاه چشم به راه بود که خبر بازگشت شاهزادهها را شنید و با خوشحالی رفت به استقبال آنها؛ اما دید ملک ابراهیم همراه آنها نیست. پرسید «پس ملک ابراهیم کو؟»
گفتند «همان روز اول به دست دیو کشته شد و ما به هر جان کندنی بود دیوها را از پا درآوردیم؛ طلسمهای زیادی را شکستیم؛ دخترها را آزاد کردیم و با خودمان آوردیم.» پادشاه خیلی غصه دار شد؛ اما دلش گواهی میداد که این حرفها حقیقت ندارد و حقهای در کار این دو برادر است.
مدتها گذشت. هر دو برادر ملک ابراهیم دلشان به دنبال خواهر کوچکتر بود و هر کدام اصرار داشتند دل او را به دست بیارند و او را به زنی بگیرند؛ ولی خواهر کوچکتر که میدانست ملک ابراهیم زنده است به درخواست آنها تن نمیداد. حالا بشنوید از ملک ابراهیم!
بعد از اینکه برادرها ملک ابراهیم را تک و تنها ته چاه رها کردند و رفتند, ملک ابراهیم سر در گریبان ماند و به گریه افتاد. بعد, حرف دختر یادش آمد که گفته بود «اگر تو را بالا نکشیدند و تنها ماندی, طولی نمیکشد که یک گله گوسفند میآید از کنارت میگذرد. در این موقع چشمهایت را ببند و رو یکی از گوسفندها دست بکش. اگر گوسفند سفید بود, میآیی بالا و اگر سیاه بود هفت طبقه میروی زیر زمین و معلوم نیست کی بتوانی برگردی.»
ملک ابراهیم سربلند کرد و دید یک گله گوسفند سفید و سیاه از کوه سرازیر شده و تند میآید به طرفش. همان جا منتظر ماند و وقتی گوسفندها رسیدند به او, چشمش را هم گذاشت و دستش را کشید رو یکی از آنها و تا چشمش را باز کرد, دید رو گوسفند سیاهی دست کشیده. در این موقع صدایی مثل صدای رمبیدن کوه بلند شد و ملک ابراهیم هفت طبقه رفت زیر زمین. خوب به دور و برش که نگاه کرد, دید شهری است که به کلی با شهر خودش فرق دارد. رفت و زیردرختی نشست اما ناگهان متوجه شد که اژدهایی از درخت بالا میرود. اژدها کمی بالا رفته بود که ناگهان سر و صدای چند پرندهٔ کوچک از بالای درخت برخاست. نگو که سیمرغ روی آن درخت لانه دارد. ملک ابراهیم فرز و چابک از جا جست و با شمشیر اژدها را قطعه قطعه کرد بعد زیر درخت خوابید. از آن طرف سیمرغ که برای آوردن غذا رفته بود، وقتی که برگشت سیاهی زیر درخت نظرش را جلب کرد. فکر کرد کشتن جوجهها باید کار همین آدمیزاد باشد. برگشت تا سنگ را روی ملک ابراهیم بیاندازد جوجهها فریاد زدند که مادر او ما را نجات داده است. ملک ابراهیم بیدار شد و ترسید اما سیمرغ گفت نترس تو جوجههای من را نجات دادی من در خدمت حاضرم، بگو چه آرزویی داری؟ ملک ابراهیم سرگذشت خود را برای سیمرغ تعریف کرد و گفت: من از تو هیچ نمیخواهم جز این که مرا به دنیای روشن ببری. سیمرغ قبول کرد و گفت: تو باید چهل شقه گوشت و چهل مشک آب آماده کنی تا من تو را به دنیای روشن ببرم. سپس گفت در چهل فرسخی اینجا مملکتی است که در آن اژدهایی جلو آب را سد کرده است. هفت سال است که اژدها راه آب را بسته است و هر روز دختری از دختران مملکت را به عنوان قربانی به او میدهند. او رفت و رفت تا دم خانهٔ پیرزنی رسید و پرسید: مادر جان مهمان نمیخواهی؟ پیرزن در را باز کرد
و گفت: چرا نمیخواهم مادر، جانم فدای خدا و مهمانش شود. ملک ابراهیم داخل شد و کمی بعد، از پیرزن در مورد علت سیاه پوش بودن مردم شهر پرسید پیرزن گفت «اژدهایی خوابیده جلو رودخانه و نمیگذارد آب برسد دیگر دختری برای مملکتمان نمونده است.» ملک ابراهیم گفت «اژدها را به من نشان بده.» پیرزن گفت «مگر از جانت سیر شدهای؟ اگر بروی طرفش تو را از صد قدمی میکشد به کام خودش.» ملک ابراهیم گفت «تو فقط بیا اژدها را به من نشان بده و به این کارها کاری نداشته باش.» ملک ابراهیم از شهر بیرون رفت. روی تپهای ایستاد و از دور اژدها را دید. ملک ابراهیم رفت جلوتر و وقتی دید بی اختیار کشیده میشود به سمت اژدها, شمشیرش را از غلاف درآورد, آن را به دهان گرفت و به سمت اژدها به پرواز درآمد. همین که اژدها ملک ابراهیم را بلعید, از دهان تا دم دو نیم شد و آب راه افتاد به طرف شهر. تا صدای قل قل آب بلند شد, مردم با کوزه و خمره و هر ظرفی که دم دست داشتند از خانه هاشان ریختند بیرون که آب بردارند؛ اما خیلی زود از این کار دست کشیدند؛ چون معلوم شد غریبهای اژدها را کشته و رودخانه از آن به بعد خشک نمیشود. شاه آن شهر وقتی که این خبر را شنید, گفت «بروید آن غریبه را بیارید ببینم موضوع از چه قرار است.» رفتند جوان را بردند پیش شاه. شاه گفت «تو کی هستی و از کجا آمدهای؟» ملک ابراهیم گفت «من از ایران آمدهام و پسر پادشاه ایران هستم.»
شاه گفت «من به پاداش کشتن اژدها و نجات همه ما از بی آبی، دخترم را میدهم به تو که در کنار هم خوش و خرم زندگی کنید.» ملک ابراهیم گفت «از محبت شما ممنونم؛ ولی نمیتوانم دختر شما را بگیرم. اگر میتوانی کمکم کن به ولایت خودم برگردم.» شاه گفت «از اینجا تا ولایت تو صد سال راه است؛ اول بگو چطور این همه راه را آمدهای؟»
اشک در چشمان ملک ابراهیم جمع شد و گفت «ای پادشاه! داغ دلم را تازه نکن. ماجرای آمدن من به اینجا سر دراز دارد و گفتنش گره از کارم باز نمیکند. من از شما چیزی نمیخواهم جز چهل شقه گوشت و چهل مشک آب» زمانی که هدایا را گرفت نزد سیمرغ رفت سیمرغ به او گفت «اینها را بگیر و بنشین بر بال سیمرغ. روزی یک تکه گوشت و یک مشک آب بده به منو یک کلمه حرف نزن.» بعد از چهل شب و چهل روز نشست به زمین. ملک ابراهیم از پشت سیمرغ آمد پایین و رفت به شهری که در آن نزدیکی بود و پیش زرگری شاگرد شد. یک روز در دکان زرگری مشغول کار بود که سه چهار نفر آمدند و از زرگر تشت طلایی خواستند که خودش رخت بشوید و بلبل طلایی که آواز بخواند. زرگر تا خواست جواب رد به آنها بدهد, ملک ابراهیم اشاره کرد قبول کند. زرگر پرسید «اینها را برای چه کسی میخواهید.» جواب دادند «برای پسر بزرگ پادشاه.» زرگر گفت «حالا که این طور است بروید فردا بیایید؛ شاید برایتان پیدا کنم.»
وقتی مشتریهای تشت و بلبل طلا رفتند, زرگر به شاگردش گفت «این چه حرفی بود که تو دهن من گذاشتی. من از کجا میتوانم چنین چیزهایی پیدا کنم؟»
ملک ابراهیم گفت «حرف بی ربطی نزدهای!» بعد, رفت تشت و قفس طلا را آورد گذاشت جلو زرگر. زرگر ماتش برد و پرسید «راستش را بگو تو کی هستی و اینها را از کجا آوردهای؟» ملک ابراهیم گفت «بعداً میفهمی! حالا هر کاری می گویم بکن و مطمئن باش که از مال و مکنت دنیا بی نیازت میکنم.» فردا که مشتریها برگشتند, زرگر تشت و قفس طلا را آورد و داد به آنها. گفتند «قیمتش چند است؟» زرگر گفت «قابل ندارد! ببرید. اگر شاهزاده پسندید, شاگردم را فردا میفرستم قیمتشان را معین کند.» آنها هم تشت و قفس را برداشتند بردند برای شاهزاده. شاهزاده خیلی خوشحال شد و آنها را برد گذاشت جلو دختر. دختر تا چشمش به تشت و قفس طلا افتاد نتوانست جلو خودش را بگیرد و ذوق زده پرسید «اینها را از کجا آوردی؟» شاهزاده جواب داد «زرگری برایم پیدا کرده.»
دختر گفت «چقدر پول جاشان دادی؟» شاهزاده گفت «زرگر گفته فردا شاگردش را میفرستد اینجا قیمتشان را معین کند.» روز بعد, ملک ابراهیم با سر و وضعی که شناخته نشود رفت به دربار. دختر تا چشمش افتاد به او بی اختیار شد و از خوشحالی اشک شوق در چشمانش جمع شد. شاهزاده پرسید «چرا افتادی به گریه.» دختر گفت «راستش را بخواهی این تشت طلا و این قفس طلا روزگاری مال من بود و این زرگر آنها را دزدیده. باید او را ببرم پیش پادشاه که حقش را بگذارد کف دستش.» بعد, دست ملک ابراهیم را گرفت و او را برد پیش پادشاه.
پادشاه تا چشمش به ملک ابراهیم افتاد او را شناخت. پادشاه تا چشمش به ملک ابراهیم افتاد, او را شناخت. از رو تخت پادشاهی آمد پایین؛ دست در گردن پسر انداخت و از خوشحالی گریه کرد. در این بین برادر ملک ابراهیم آمد ببیند تکلیف شاگرد زرگر چه شد که دید ملک ابراهیم نشسته پهلوی پادشاه و دختر دارد همه بدکاریهای او و برادرش را برای شاه تعریف میکند.
پادشاه صحبت دختر را قطع کرد و به پسر بزرگش که از ترس خشکش زده بود, گفت «ملک ابراهیم در حق شما چه کرده بود که با او چنین رفتاری کردید؟» بعد, دستور داد بروند پسر وسطی را هم بیارند و او را با برادر بزرگش در جا گردن بزنند. ملک ابراهیم به دست و پای پدرش افتاد. گفت «ای پادشاه! حالا که من صحیح و سالم برگشتهام و گذشتهها هم گذشته؛ آنها را به من ببخش که مرگ برادر را نمیتوانم تحمل کنم.»
پادشاه وقتی این طور دید از گناه آنها گذشت. برادرها سر و روی ملک ابراهیم را غرق بوسه کردند و گفتند «در عوض همه بدیی هایی که در حق تو کردیم, از این به بعد تا جان در بدن داریم غلام تو هستیم.» ملک ابراهیم هم آنها را بوسید و گفت «شما برادرهای بزرگ من هستید و من از شما هیچ گلهای ندارم.» خلاصه! دشمنی برادرها تبدیل شد به دوستی و پادشاه امر کرد شهر را آذین بستند و دختر را به عقد ملک ابراهیم درآوردند.
و معلوم نیست کی بتوانی برگردی.»
هر چه دخترها التماس کردند برادرتان را از چاه در بیاورید, فایدهای نداشت. دخترها گفتند «ما به پادشاه میگوییم که شما با برادرتان چه کردید.» گفتند «اگر لب باز کنید و چیزی از این قضیه به زبان بیارید، سر به نیستتان میکنیم.»
دخترها هم از ترسشان حرفی نزدند.
پادشاه چشم به راه بود که خبر بازگشت شاهزادهها را شنید و با خوشحالی رفت به استقبال آنها؛ اما دید ملک ابراهیم همراه آنها نیست. پرسید «پس ملک ابراهیم کو؟»
گفتند «همان روز اول به دست دیو کشته شد و ما به هر جان کندنی بود دیوها را از پا درآوردیم؛ طلسمهای زیادی را شکستیم؛ دخترها را آزاد کردیم و با خودمان آوردیم.» پادشاه خیلی غصه دار شد؛ اما دلش گواهی میداد که این حرفها حقیقت ندارد و حقهای در کار این دو برادر است.
مدتها گذشت. هر دو برادر ملک ابراهیم دلشان به دنبال خواهر کوچکتر بود و هر کدام اصرار داشتند دل او را به دست بیارند و او را به زنی بگیرند؛ ولی خواهر کوچکتر که میدانست ملک ابراهیم زنده است به درخواست آنها تن نمیداد. حالا بشنوید از ملک ابراهیم!
بعد از اینکه برادرها ملک ابراهیم را تک و تنها ته چاه رها کردند و رفتند, ملک ابراهیم سر در گریبان ماند و به گریه افتاد. بعد, حرف دختر یادش آمد که گفته بود «اگر تو را بالا نکشیدند و تنها ماندی, طولی نمیکشد که یک گله گوسفند میآید از کنارت میگذرد. در این موقع چشمهایت را ببند و رو یکی از گوسفندها دست بکش. اگر گوسفند سفید بود, میآیی بالا و اگر سیاه بود هفت طبقه میروی زیر زمین و معلوم نیست کی بتوانی برگردی.»
ملک ابراهیم سربلند کرد و دید یک گله گوسفند سفید و سیاه از کوه سرازیر شده و تند میآید به طرفش. همان جا منتظر ماند و وقتی گوسفندها رسیدند به او, چشمش را هم گذاشت و دستش را کشید رو یکی از آنها و تا چشمش را باز کرد, دید رو گوسفند سیاهی دست کشیده. در این موقع صدایی مثل صدای رمبیدن کوه بلند شد و ملک ابراهیم هفت طبقه رفت زیر زمین. خوب به دور و برش که نگاه کرد, دید شهری است که به کلی با شهر خودش فرق دارد. رفت و زیردرختی نشست اما ناگهان متوجه شد که اژدهایی از درخت بالا میرود. اژدها کمی بالا رفته بود که ناگهان سر و صدای چند پرندهٔ کوچک از بالای درخت برخاست. نگو که سیمرغ روی آن درخت لانه دارد. ملک ابراهیم فرز و چابک از جا جست و با شمشیر اژدها را قطعه قطعه کرد بعد زیر درخت خوابید. از آن طرف سیمرغ که برای آوردن غذا رفته بود، وقتی که برگشت سیاهی زیر درخت نظرش را جلب کرد. فکر کرد کشتن جوجهها باید کار همین آدمیزاد باشد. برگشت تا سنگ را روی ملک ابراهیم بیاندازد جوجهها فریاد زدند که مادر او ما را نجات داده است. ملک ابراهیم بیدار شد و ترسید اما سیمرغ گفت نترس تو جوجههای من را نجات دادی من در خدمت حاضرم، بگو چه آرزویی داری؟ ملک ابراهیم سرگذشت خود را برای سیمرغ تعریف کرد و گفت: من از تو هیچ نمیخواهم جز این که مرا به دنیای روشن ببری. سیمرغ قبول کرد و گفت: تو باید چهل شقه گوشت و چهل مشک آب آماده کنی تا من تو را به دنیای روشن ببرم. سپس گفت در چهل فرسخی اینجا مملکتی است که در آن اژدهایی جلو آب را سد کرده است. هفت سال است که اژدها راه آب را بسته است و هر روز دختری از دختران مملکت را به عنوان قربانی به او میدهند. او رفت و رفت تا دم خانهٔ پیرزنی رسید و پرسید: مادر جان مهمان نمیخواهی؟ پیرزن در را باز کرد
و گفت: چرا نمیخواهم مادر، جانم فدای خدا و مهمانش شود. ملک ابراهیم داخل شد و کمی بعد، از پیرزن در مورد علت سیاه پوش بودن مردم شهر پرسید پیرزن گفت «اژدهایی خوابیده جلو رودخانه و نمیگذارد آب برسد دیگر دختری برای مملکتمان نمونده است.» ملک ابراهیم گفت «اژدها را به من نشان بده.» پیرزن گفت «مگر از جانت سیر شدهای؟ اگر بروی طرفش تو را از صد قدمی میکشد به کام خودش.» ملک ابراهیم گفت «تو فقط بیا اژدها را به من نشان بده و به این کارها کاری نداشته باش.» ملک ابراهیم از شهر بیرون رفت. روی تپهای ایستاد و از دور اژدها را دید. ملک ابراهیم رفت جلوتر و وقتی دید بی اختیار کشیده میشود به سمت اژدها, شمشیرش را از غلاف درآورد, آن را به دهان گرفت و به سمت اژدها به پرواز درآمد. همین که اژدها ملک ابراهیم را بلعید, از دهان تا دم دو نیم شد و آب راه افتاد به طرف شهر. تا صدای قل قل آب بلند شد, مردم با کوزه و خمره و هر ظرفی که دم دست داشتند از خانه هاشان ریختند بیرون که آب بردارند؛ اما خیلی زود از این کار دست کشیدند؛ چون معلوم شد غریبهای اژدها را کشته و رودخانه از آن به بعد خشک نمیشود. شاه آن شهر وقتی که این خبر را شنید, گفت «بروید آن غریبه را بیارید ببینم موضوع از چه قرار است.» رفتند جوان را بردند پیش شاه. شاه گفت «تو کی هستی و از کجا آمدهای؟» ملک ابراهیم گفت «من از ایران آمدهام و پسر پادشاه ایران هستم.»
شاه گفت «من به پاداش کشتن اژدها و نجات همه ما از بی آبی، دخترم را میدهم به تو که در کنار هم خوش و خرم زندگی کنید.» ملک ابراهیم گفت «از محبت شما ممنونم؛ ولی نمیتوانم دختر شما را بگیرم. اگر میتوانی کمکم کن به ولایت خودم برگردم.» شاه گفت «از اینجا تا ولایت تو صد سال راه است؛ اول بگو چطور این همه راه را آمدهای؟»
اشک در چشمان ملک ابراهیم جمع شد و گفت «ای پادشاه! داغ دلم را تازه نکن. ماجرای آمدن من به اینجا سر دراز دارد و گفتنش گره از کارم باز نمیکند. من از شما چیزی نمیخواهم جز چهل شقه گوشت و چهل مشک آب» زمانی که هدایا را گرفت نزد سیمرغ رفت سیمرغ به او گفت «اینها را بگیر و بنشین بر بال سیمرغ. روزی یک تکه گوشت و یک مشک آب بده به منو یک کلمه حرف نزن.» بعد از چهل شب و چهل روز نشست به زمین. ملک ابراهیم از پشت سیمرغ آمد پایین و رفت به شهری که در آن نزدیکی بود و پیش زرگری شاگرد شد. یک روز در دکان زرگری مشغول کار بود که سه چهار نفر آمدند و از زرگر تشت طلایی خواستند که خودش رخت بشوید و بلبل طلایی که آواز بخواند. زرگر تا خواست جواب رد به آنها بدهد, ملک ابراهیم اشاره کرد قبول کند. زرگر پرسید «اینها را برای چه کسی میخواهید.» جواب دادند «برای پسر بزرگ پادشاه.» زرگر گفت «حالا که این طور است بروید فردا بیایید؛ شاید برایتان پیدا کنم.»
وقتی مشتریهای تشت و بلبل طلا رفتند, زرگر به شاگردش گفت «این چه حرفی بود که تو دهن من گذاشتی. من از کجا میتوانم چنین چیزهایی پیدا کنم؟»
ملک ابراهیم گفت «حرف بی ربطی نزدهای!» بعد, رفت تشت و قفس طلا را آورد گذاشت جلو زرگر. زرگر ماتش برد و پرسید «راستش را بگو تو کی هستی و اینها را از کجا آوردهای؟» ملک ابراهیم گفت «بعداً میفهمی! حالا هر کاری می گویم بکن و مطمئن باش که از مال و مکنت دنیا بی نیازت میکنم.» فردا که مشتریها برگشتند, زرگر تشت و قفس طلا را آورد و داد به آنها. گفتند «قیمتش چند است؟» زرگر گفت «قابل ندارد! ببرید. اگر شاهزاده پسندید, شاگردم را فردا میفرستم قیمتشان را معین کند.» آنها هم تشت و قفس را برداشتند بردند برای شاهزاده. شاهزاده خیلی خوشحال شد و آنها را برد گذاشت جلو دختر. دختر تا چشمش به تشت و قفس طلا افتاد نتوانست جلو خودش را بگیرد و ذوق زده پرسید «اینها را از کجا آوردی؟» شاهزاده جواب داد «زرگری برایم پیدا کرده.»
دختر گفت «چقدر پول جاشان دادی؟» شاهزاده گفت «زرگر گفته فردا شاگردش را میفرستد اینجا قیمتشان را معین کند.» روز بعد, ملک ابراهیم با سر و وضعی که شناخته نشود رفت به دربار. دختر تا چشمش افتاد به او بی اختیار شد و از خوشحالی اشک شوق در چشمانش جمع شد. شاهزاده پرسید «چرا افتادی به گریه.» دختر گفت «راستش را بخواهی این تشت طلا و این قفس طلا روزگاری مال من بود و این زرگر آنها را دزدیده. باید او را ببرم پیش پادشاه که حقش را بگذارد کف دستش.» بعد, دست ملک ابراهیم را گرفت و او را برد پیش پادشاه.
پادشاه تا چشمش به ملک ابراهیم افتاد او را شناخت. پادشاه تا چشمش به ملک ابراهیم افتاد, او را شناخت. از رو تخت پادشاهی آمد پایین؛ دست در گردن پسر انداخت و از خوشحالی گریه کرد. در این بین برادر ملک ابراهیم آمد ببیند تکلیف شاگرد زرگر چه شد که دید ملک ابراهیم نشسته پهلوی پادشاه و دختر دارد همه بدکاریهای او و برادرش را برای شاه تعریف میکند.
پادشاه صحبت دختر را قطع کرد و به پسر بزرگش که از ترس خشکش زده بود, گفت «ملک ابراهیم در حق شما چه کرده بود که با او چنین رفتاری کردید؟» بعد, دستور داد بروند پسر وسطی را هم بیارند و او را با برادر بزرگش در جا گردن بزنند. اما ملک ابراهیم به دست و پای پدرش افتاد. گفت «ای پادشاه! حالا که من صحیح و سالم برگشتهام و گذشتهها هم گذشته؛ آنها را به من ببخش که مرگ برادر را نمیتوانم تحمل کنم.»
پادشاه وقتی این طور دید از گناه آنها گذشت. برادرها سر و روی ملک ابراهیم را غرق بوسه کردند و گفتند «در عوض همه بدییهایی که در حق تو کردیم, از این به بعد تا جان در بدن داریم غلام تو هستیم.» ملک ابراهیم هم آنها را بوسید و گفت «شما برادرهای بزرگ من هستید و من از شما هیچ گلهای ندارم.» خلاصه! دشمنی برادرها تبدیل شد به دوستی و پادشاه امر کرد شهر را آذین بستند و دختر را به عقد ملک ابراهیم درآوردند.
--------------------------------٢---------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستان دوم-
داستان ملك جمشيد
یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود که یک پسری داشت. پسر را گذاشت مکتب تا به سن هفده یا هجده سالگی رسید. بعد پسر گفت من درسی را که می خواستم یاد بگیرم گرفتم. پادشاه چند نفری را با او رد کرد رفتند به شکار. در حین شکار آهویی بهنظرشان آمد. جمع شدند گفتند آهو از سر هر کس پرید باید شکارش کند. از قضا آهو دو پا را جفت کرد و خیز برداشت و از سر پسرپادشاه پرید و به تاخت دور شد. پسر پادشاه همراهانش را باز گرداند و خودش دنبال آهو رو در پهـن دشت بیابان شروع کرد به اسبتاختن.
رفت تا دم غروب رسید به جایی دید سیاه چادری زده و آهو رفت زیر سیاه چادر. شاهزاده از اسب پیاده شد و رفت زیر سیاه چادر. دیدبله یک دادا (عجوزه - پیر زال) نکره ای زیر چادر نشسته و قلیان می کشد. شاهزاده سلام کرد. دادا گفت: "بفرما!" شاهزاده گفت: "مندنبال آن آهـو هستم که آمد زیر چادر؛ یک روز تمام اسب به دنبال او تاخته ام". دادا گفت: "حالا بنشین خستگی درکن و چای بنوش،قلیان بکش، بعد شکارت را به تو می دهم".
پسر هم نشست و خستگی در کرد و داشت قلیان می کشید که دید یک دختر از پشت چادر آمد که از خوشگلی مثل حوری پری! پسرهوش از سرش رفت و یک دل نه صد دل گرفتار و عاشق دختر شد. دادا گفت: " این هـم آهویی که دنبالش می گشتی".
پسر یک مدتی آنجا ماند و گفت: "من پسر فلان پادشاهـم و اسمم ملک جمشید است و این دختر را می خواهـم. دادا هم یک خرجی به اوبرید و گفت: "برو این را بیاور، این دختر مال تو". پسر پادشاه برگشت به قصر و حکایت خودش را به پادشاه گفت. اما پادشاه زیر بارنرفت و گفت: "تو کجا و دختر بیابانگرد چادر نشین کجا؟ نه چنین چیزی نمی شود". ملک جمشید هم قهر کرد و چهار پنج روزی لوری(روی یک شانه دراز به دراز افتادن) افتاد توی جل و جا. شاه رفت، ملکه رفت، وزیر رفت، حکیم باشی رفت، هر که رفت ملک جمشید بلندنشد که نشد. آخرش شاه قبول کرد و تهیه سفر دیدند و رفتند طرف سیاه چادر. وقتی رفتند دیدند جا تر است و بچه نیست، و رفته اند.
پسر قدری اینور و آنور گشت و دید نامه ای نوشته و بین دوتا سنگ نهاده که ای پسر! این مادر من ریحانهً جادوست؛ اگر می خواهیدنبالم بیا تا شهر چین و ماچین! پسر نامه را که دید به همراهانش گفت: "شما برگردید که من میخواهم بروم چین و ماچین". آنهان هر چهکردند که از سفر چین و ماچین منصرفش کنند، نشد که نشد. عاقبت همراهان برگشتند و ملک جمشید سوار بر اسب شد و تاخت و تاختتا پس از یک شبانه روز رسید به یک قلاچه. نگاهی کرد و دید وسط قلاچه سیاه چادری زده اند و جوانی زیر آن نشسته است. رفت و سلامکرد و گفت: "مهمانم!". جوان گفت: "بفرما قدم روی چشم"؛ نشستـند و آن جوان آنطور که باید و شاید مهمانداری کرد و خوابیدند. صبحکه شد جوان رو کرد به ملک جمشید و گفت: " ای پسر آیا من شرط مهماندار را تمام و کمال به آوردم یا نه؟" ملک جمشید گفت: "بله،دستت درد نکند، خدا خیرت بدهد". جوان گفت خب حالا من یک شرطی دارم. ملک جمشید گفت شرطت چیست؟ گفت باید با هم گشتیبگیریم.
شاهزاده قبول کرد و پاشدند از صبح تا تنگ غروب با هم گلاویز بودند، تا عاقبت شاهزاده غلبه کرد و حریف را بلند کرد و زد بر زمین. دیدکه کلاه از سر حریف به زمین افتاد و یک بافه گیس مثل خرمن از زیر کلاه بیرون ریخت. پسر دست بر دست زد و گفت پدرم از گور درآید،مرا بگو می خواهم به شهر چین و ماچین بروم زن بیاورم و از صبح تا به حال تازه یک دختر را زمین زده ام.
خلاصه دردسرتان ندهم، ملک جمشید با دختر نشستند و دختر گفت بختت بیدار بود و الاّ کشته شده بودی. این را گفت و ملک جمشید رابرد بالای چاهی که در وسط قلاچه بود. ملک جمشید دید دست کم پانصد جوان را این دختر به زمین زده و کشته و جنازه شان را انداختهتوی چاه. دختر گفت ای ملک جمشید بختت بیدار بود که مرا به زمین زدی امّا بدان که نام من نسمان عرب است و با خود عهد کرده بودم کهبا هیچ کس عروسی نکنم الا با آن کس که پشت مرا به خاک برساند. حالا از این به بعد من کنیز توام و تو هم شوهر و آقای من. ملکجمشید گفت باشد امّا بدان که من یک نامزدی هم دارم که دختر ریحانهً جادوست و باید بروم دنبالش تا شهر چین و ماچین. نسمان عربگفت مانعی ندارد من هم می آیم.
خلاصه فردای آن روز بلند شدند بارو بندیلشان را بستـند و رفتـند تا رسید به یک قلاچه. چون اسبها خسته بودند، سرشان را بستند تویچراگاه و خودشان هم سر بر زمین نهادند تا چرتی بزنـند. یک کمی که گذشت نسمان عرب سر بلند کرد دید چند نفر از قلعه درآمدند ومجمعه ای ( سینی بزرگی که مجموعه ای از غذاها را در آن می چینند) پر از طعام و کلوچه آوردند و گفتـند: "خانوم این قلعه چل گیسبانوست و هفت برادر نره دیو دارد. چل گیس بانو این غذاها را داد گفت بخورید و تا برادرانم برنگشته اند بروید و الا شما را می کشند. نسمان عرب این را که شنید دست زد زیر مجمعه و غذاها را ریخت و خود مجمعه را هم جلوی چشم فراش ها مثل برگ کاغذ پاره کرد و بهکناری انداخت! بعد هم گفت این را ببرید پیش چل گیسو بانو و بگوئید نسمان عرب گفت هر وقت برادرانت آمدند بگو بیایند پیش من تا مثلاین مجمعه له و لورده شان کنم. هنوز حرفش تمام نشده بود که نره دیوها به قلاچه برگشتند و از سر کوه نظر انداختند دیدند دو نفر کنارقلاچه هستند. به برادر کوچیکه گفتند برو و آن دو نفر را با اسب هایشان سر ببر و بکن مزه شراب و بیاور. تا نره دیو کوچیکه آمد نسمانعرب بلندش کرد سر دست و چنان زمینش زد که نقه اش در آمد. بعد در یک چشم بر هم زدن سفت و سخت دست و پایش را بست و بهکناری انداخت. خلاصه هر هفت نره دیو را یکی پس از دیگری به طناب بست. در تمام این مدّت ملک جمشید در خواب بود. وقتی بیدارشد دید یک تپهً زردی کنارش سبز شده. چشم باز کرد و درست نگاه کرد دید هفت تا نره دیو را با طناب به هم گره داده اند.
نره دیوها به التماس افتادند و گفتند ای ملک جمشید ما را از بند آزاد کن، در مقابل شرط می کنیم که خواهرمان چل گیس بانو را پیشکش تو کنیم. ملک جمشید و نسمان عرب دست و پای دیوها را باز کردند و به اتفاق وارد قلعه شدند. نره دیوها چهار پنج روزی از آنهاپذیرایی کردند. بعد ملک جمشید گفت خواهرتان اینجا باشد من می خواهم بروم به شهر چین و ماچین و نامزدم را بیاورم. از آنجا کهبرگشتم خواهر شما را هم با خود می برم.
این را گفت و از نره دیوها و چل گیسو بانو خداحافظی کرد و با نسمان عرب راه افتاد. رفتند تا رسیدند کنار دریا. یک کشتی بود،خواست حرکت کند. نسمان عرب دست زد لنگر کشتی را گرفت و به ناخدا گفت ما دو نفر را هم باید سوار کنی! ناخدا آنها را سوار کرد. چند روزی هم روی دریا رفتند تا رسیدند به خشکی. از ناخدا و اهل کشتی خداحافظی کردند و پرسان و جویان رفتند تا رسیدند به شهرچین و ماچین. دم دروازه شهر دادائی را دیدند. نسمان عرب رفت جلو و سلام کرد. گفت دادا ما غریبیم و جا می خواهیم. دادا گفت منبرای خودتان جا دارم اما برای اسبانتان نه.
نسمان عرب دست زد و یک مشت زر ریخت توی دامن دادا و گفت جائی هم برای اسبان ما فراهم کن. دادا طلاها را که دید چشمش بازشد. ملک جمشد گفت دادا ما آمده ایم سراغ دختر ریحانه جادو. از او خبر داری؟ دادا گفت ای آقا کجای کاری؟ امروز و فردا دخترریحانه جادو را برای پسر پادشاه چین و ماچین نکاح می کنند. خود من هم پابئی او هستم. ملک جمشید گفت ای دادا اگر کمک کنی کهدختر را بدزدیم از مال دنیا بی نیازت می کنم. این را گفت و مشت دیگری زر در دامن او ریخت. دادا گفت باشد، فردا که او را به حماممی برند، شما اگر می توانید او را بدزدید. من هم خبر به دختر ریحانه جادو می برم تا آماده باشد و حواسش را جمع کند.
خلاصه فردا صبح وقتی خواستند عروس را به حمام ببرند رفتند و دختر را از چنگ همراهانش در آوردند. نسمان عرب به ملک جمشید گفتتو دختر را بدر ببر، جنگ شهر با من. ملک جمشید دختر را پشت اسب گذاشت و به تاخت از شهر دور شد. نسمان عرب هم توی شهرافتاد و لشگر چین و ماچین را مثل علف درو کرد و به زمین ریخت و به پشت اسب پرید و به ملک جمشید رسید. تاخت کنان آمدند تارسیدند لب دریا. در کشتی نشستند و آمدند تا رسید به قلاچه چل گیس بانو. چند روزی هم آنجا مهمان بودند و بعد چل گیس بانو را همبرداشتند و آمدند تا رسید به حوالی شهر خودشان. نسمان عرب گفت ای ملک جمشید الآن چهار پنج سال است که از این شهر در آمدی ومعلوم نست پس از تو در اینجا چه گذشته است. آیا پدرت شاه است یا نه؟ مملکت تحت امر او هست یا نه؟ مرده است یا زنده؟ پس شرطاحتیاط این است که ما اینجا بمانیم و تو خودت تک و تنها بروی و اگر اوضاع آرام بود خودت سراغ ما بیا. امّا اگر خودت نیامدی و کسدیگری آمد ما می فهمیم که برای تو اتفاقی افتاده است. هر کس غیر از خودت آمد او را می کشیم.
- ملک جمشید هم قبول کرد و به تنهایی رفت و وارد شهر شد. به پادشاه خبر دادند که پسرت برگشته. پادشاه دستور داد به پیشوازاو رفتند و او را با ساز و دهل وارد کاخ کردند. شاه پسرش را در آغوش کشید و سرگذشت او را در سفر چین و ماچین پرسید. شاهزاده هم هر چه را بر سرش آمده بود همه را از اول تا آخر تعریف کرد. پادشاه از شنیدن سرگذشت پسر و اسم چل گیسو بانوآه از نهادش برآمد، چرا که او از اول عاشق چل گیسو بانو بود اما از ترس برادران نره دیوش نتوانسته بود به او برسد. حالا که دیدچل گیسو بانو با پای خودش به شهر او آمده هوس بر عقلش چیره شد و تصمیم گرفت که هر جور شده او را از چنگ پسرش بدرآورد. به همین خاطر وزیرش را صدا زد و گفت ای وزیر بیان و کاری بکن که شر این پسر را یک جوری کم کنیم، بلکه من به وصالچل گیس بانو برسم. وزیر گفت تنها راهش این است که ملک جمشید را بکشیم. پادشاه گفت به چه طریق؟ وزیر گفت با یک کلکیدستهایش را می بندیم و بعد سربه نیستش میكنيم.
ساعتی بعد وزیر پیش ملک جمشید آمد و گفت ای شاهزاده تو زور و قدرتت خیلی زیاد است و در سفر چین و ماچین کارهای زیادیانجام داده ای، امّا برای اینکه کسی در زور و قدرت تو شکّ نکند ما دستهای تو را می بندیم و تو جلوی چشم مردم بندها را پاره کن تاهمه زور ترا به چشم ببینند و حکایت سفر چین و ماچین ترا باور کنند. خلاصه ملک جمشید را گول زدند و دستهایش را با چلهً (طناب) شیراز از پشت بستند. امّا او هر کاری کرد نتوانست بندها را پاره کند. از بس سفت بسته بودند.
به دستور شاه ملک جمشید را بردند به بیابان و در آنجا خود شاه چنگ انداخت و جفت چشمهای او را درآورد. ملک جمشید با چشمهایکنده شده همانجا زیر درختی از هوش رفت و شاه و وزیر هم به شهر برگشتند و چند تا از فراشان را فرستادند سراغ چل گیسو بانو. اماهر کس که رفت نسمان عرب او را کشت.
اما بشنوید از ملک جمشید که با چشمهای کنده شده چند ساعتی خونین و مالین همانجا کنار چشمه افتاد تا اینکه کم کم به هوش آمد. ازآنجا که بختش بیدار و عمرش به دنیا بود، سیمرغی بالای آن درخت لانه داشت. غروب که شد سیمرغ از آسمان ظاهر شد و آمد و نشستبالای درخت و ملک جمشید را با حال نزار دید. رو کرد به او و گفت ای آدمیزاد چه داری؟ اینجا چه می خواهی؟ چه به سرت آمده؟ ملکجمشید هم تمام سرگذشت خود را برای سیمرغ تعریف کرد.
سیمرغ دلش به حال او سوخت و گفت اگر چشمهایت را داشته باشی من آنها را سر جایش می گذارم و ترا مداوا می کنم. ملک جمشیدهم چشمهای کنده شده اش را از زمین برداشت و داد به سیمرغ. سیمرغ آنها را گذاشت زیر زبانش و خیس کرد و بسم الله گفت و آنها راگذاشت توی کاسه چشم ملک جمشید. به حکم خدا ملک جمشید دوباره بینا شد.
چشم باز کرد و دید شب شده است. با خود گفت تا شب است به شهر بروم تا کسی مرا نبیند. این را گفت و از سیمرغ خداحافظی کرد وآمد به شهر. رسید به خانه ای دید چند نفری نشسته اند و گریه و زاری می کنند. وارد شد و سلام کرد و علت گریه شان را پرسید. آنهاگفتند قضیه از این قرار است که پادشاه شهر ما پسری داشته که رفته سفر چین و ماچین و سه تا دختر با خودش آورده، پادشاه عاشقیکی از آنها شده و به عشق او پسر خودش را کشته. حالا هر کس می رود دخترها را بیاورد آنها او را می کشند. تا حالا پهلوانان زیادیبه جنگ آنها رفته اند اما هیچکدام سالم برنگشته اند. حالا قرعه به نام جوان ما که قاسم خان است افتاده، این است که ما گریه می کنیمو می ترسیم که قاسم خان ما هم کشته شود.
ملک جمشید گفت ای جماعت من می شوم فدائی قاسم خان، فقط لباسهای او را به من بدهید تا به جای او به میدان بروم. اگر کشتند مرامی کشند و اگر هم فتح کردم به اسم قاسم خان فتح می کنم. گفتند خیلی خوب. لباسهای قاسم خان را آوردند دادند به ملک جمشید. صبح که شد ملک جمشید به اسم قاسم خان رفت به میدان. نسمان عرب آمد رفت به گیج او. دید ملک جمشید است. از حال او پرسید؛گفت پدرم مرا کور کرد اما خدا نجاتم داد. نسمان عرب گفت حالا بگو به پادشاه خبر بدهند که الآن است که قاسم خان نسمان عرب را بهزمین بزند. تا پادشاه آمد کلکش را می کنیم.
خلاصه خبر به پادشاه بردند و او آمد و سر تخت نشست به تماشا. نسمان عرب هم شمشیر کشید و سر پادشاه را پراند. مردم از جا کندهشدند. نسمان عرب داد کشید ای جماعت هیچ نترسید و داد و بیداد نکنید. این پسر را که می بینید، پسر پادشاه شما ملک جمشید است. خودتان هم قصه اش را شنیده اید و می دانید که پدرش به عشق چل گیس بانو چه نامردی در حق او کرد. حالا خدا به او کمک کرده وتقاص او را گرفته است. حالا هم پادشاه شما اوست. مردم که حرفهای نسمان عرب را شنیدند آرام گرفتند. ملک جمشید با سه تا دختر بهشهر آمد و به پادشاهی رسید.